می مکند مرا، مایعی سرخ در من را. دیگر نایی نمانده.
انبوه اند تابلوهای راهنمایی. گاری ایست بردوشم. ازدحامی ست مسافران ِ در گاری.
راز در کشتن راز است. نه برملا کردنش. و نه کتمانش.
پیری اشک می ریزد. مدام. و بی هیچ نشانه ای از خیسی.
تولد مهر را با تیغی در دست جشن می گیرم. اعانه اش می کنم به گدایان مهر.
ساعت کج است. نباید بدان دست برد. باید در ثنایش خواند.
اینجا خانه ات سنگی ست در پشت. باید سر در آن فرو برد.
سرخاب به صورت مالیدم. دلقکی که کارش کتمان اشک است.
من در این مرداب فرو می روم. مردابی روی سن یک آمفی تئاتر عظیم. یک کمدی ناب. با لبخند هایی مدام.
می نویسم روی کاغذ، با قلمی زرد: » خواهشمند است»، » مقتضی است»، «جهت اقدام».
قوانین را از بر باش: باید رنگ باخت. تابلوی اول. باید سکوت کرد. تابلوی دوم. باید دوست را از دشمن شناخت. تابلویی در میانه.
یعنی دیگر کسی نیست؟ کسی حتی…؟