مرکب سفید

9 فوریه 2011

سایه های افسونگر

دسته‌بندی شده در: شاعرانه — nkamyabi @ 10:04 ب.ظ.

کاغذی سفید است

تحفه ای ناچیز

قلم را تو بگردان

تو بنویس

.

تو بگو تا به کجا باید رفت

کَلَک ِ مهر به چه سو باید راند

.

سایه هایی ست هرچند بر کاغذ

رنگ تو، طرح ِ اندام ِ پرپیچش ِ تو

نقشی از آمیزش ِ ما

.

هان دگر بسته به توست

نقش در بند کنی

یا که خود در بند بمانی

6 فوریه 2011

کاش… آری کاش…

دسته‌بندی شده در: شاعرانه — nkamyabi @ 9:47 ب.ظ.

در میان هجاها

تو را می جویم

.

در میان کلام هایی که بر لبانت می نشینند

در میان نگاه هایی که نگاهم را به خود می بلعند

و در میان سکونی که جز در بی کرانیت نمی شود جست

.

اما

ما در کویری قدم می گیریم

که تیغ هایش لای شن ها پناهنده اند

.

کافی ست که تنها بادی میان مان وزیدن گیرد

.

آنگاه به گاهی…

زبان در پستوهای آرواره پنهان خواهد شد

خون از چشم هایمان خواهند چکاند

و سکون در تلاطم یک خیال بستوه خواهد آمد

.

کاش…

آری کاش…

30 ژانویه 2011

کوزه شکستن

دسته‌بندی شده در: شاعرانه — nkamyabi @ 10:43 ب.ظ.

در آن ور ِ دیوار دست نیافتنی بودی

در این ور ِ دیوار خواستنی شدی

.

دیوار دیگر از جنس شیشه است

بویت دیگر آشناست

حتی حال که در آن ور ِ دیواری

.

زمین می گردد به دور خود

و به دور خورشید

به دور خود می گردم و به دور تو

تا همه ام به تو آغشته شود

.

شاید که کافی نیست

شاید شهابی باید شد

آتشین به جایی کوبید و خاموش شد

.

ما در میان تاریکی به نظاره ی هم نشسته ایم

ما در اعماق سکوت با هم سخن می گوییم

ما در شب یلدا چشم به راه هم دوخته ایم

.

در قبرستان ِ مهر قبری تازه کنده اند

خواستند نام تو بر سنگ بنویسند

نام خویش نوشته ام

شاید که شمعی روشن کنی

27 ژانویه 2011

یلدای جنین

دسته‌بندی شده در: پورتره در آینه — nkamyabi @ 11:05 ب.ظ.

گریزانند از من. گریزانم از آن ها.

حصاری به دور خانه قد می کشد. بگریزید از من. از خرابه های این حصار سر برون برید. این حصار سرطان گرفته است. این خانه دیگر به غاری مانند است.

بگریزید، که دهانه ی غار را هم دارند می بندند.

چشم بردار از این دست های استخوانی. استخوان را نای تراشیدن سنگ نیست. دست را دیگر خونی در رگ نیست.

من در میان این سنگ ها، به سنگی بدل خواهم شد. بگریزید از من. نوشتن نیز بر سنگ آسان نیست.

من در این غار چمباتمه زده ام، من در این غار عهد را فقط با خود می بندم.

بگریزید از من. در اینجا جز برای من جایی نیست. مرا دیگر سر ِ مراعاتی نیست.

بگریزید از من، یا که در من خانه کنید.

23 دسامبر 2010

پاره های دردآلود

دسته‌بندی شده در: پورتره در آینه — nkamyabi @ 10:30 ب.ظ.

می مکند مرا، مایعی سرخ در من را. دیگر نایی نمانده.

انبوه اند تابلوهای راهنمایی. گاری ایست بردوشم. ازدحامی ست مسافران ِ در گاری.

راز در کشتن راز است. نه برملا کردنش. و نه کتمانش.

پیری اشک می ریزد. مدام. و بی هیچ نشانه ای از خیسی.

تولد مهر را با تیغی در دست جشن می گیرم. اعانه اش می کنم به گدایان مهر.

ساعت کج است. نباید بدان دست برد. باید در ثنایش خواند.

اینجا خانه ات سنگی ست در پشت. باید سر در آن فرو برد.

سرخاب به صورت مالیدم. دلقکی که کارش کتمان اشک است.

من در این مرداب فرو می روم. مردابی روی سن یک آمفی تئاتر عظیم. یک کمدی ناب. با لبخند هایی مدام.

می نویسم روی کاغذ، با قلمی زرد: » خواهشمند است»، » مقتضی است»، «جهت اقدام».

قوانین را از بر باش: باید رنگ باخت. تابلوی اول. باید سکوت کرد. تابلوی دوم. باید دوست را از دشمن شناخت. تابلویی در میانه.

یعنی دیگر کسی نیست؟ کسی حتی…؟

22 اکتبر 2010

میرا

دسته‌بندی شده در: درباره ی یک کتاب — nkamyabi @ 2:33 ب.ظ.

در شهر به خود فکر کردن، متفاوت بودن، بهتر بودن، و خود را بهتر دانستن گناهانی است بزرگ. نقابی از لبخند بر صورت اهالی شهر جوش خورده است و هر کس نه عاشق دیگری بلکه عاشق دیگران است. عشقی مساوی. چون همه با هم مساوی اند. مساوی به معنای اخص کلمه. نه برابری فرصت، نه برابری نیاز، برابری بردگی. » بشر، در خدمت بشر». در شهر دیوارها نیز شیشه ای اند. چون وقتی همه مساوی اند دیگر رازی نیست. اگر هم رازی باشد رقابت می کنند تا مفتخر به گزارشش باشند. آدم های شهر گله وارند. تنها بودن گناه است، و با جفتی بودن گناهی بزرگتر. هر کسی ترکیبی از دیگران است، دلقکی آراسته به همه ی رنگ ها و این راز بقاست نه تفاوت داشتن و خوردن دیگری، چون خود خورده خواهی شد.

و در این میان، او، عصیانگری است که هیچ هم نوعی ندارد. عاشق زنی  شده است: میرا. چون می شناسدش، چون تماماً با هم بوده اند. چون ستایشش می کرد. نه تحقیر. کلام شان آمیزش است و مغناطیس حضورشان در کنار یکدیگر. یکدیگری که خود گناهی نابخشودنی ست. چرا که ظلمی ست به دیگران. شعار شهر: یکی برای همه، همه برای همه. و این بی معنایی اهمیتی ندارد، چه بسا پای بست لبخندی می شد. نرمال بودن یعنی همین لبخند. کسی که لبخند نمی زند بیمار است، غمگین است، دردی دارد، فکری می کند، چیزی می خواهد، و برایش می جنگد. در شهر این خطری ست بزرگ. او باید بمیرد یا اصلاح شود. اصلاحی که همان مرگ است. زنده بودن در تنهایی ست، مرگ نیز در تنهایی ست. و میرا تنها مرد.

برداشتی آزاد از رمان «میرا» نوشته ی کریستوفر فرانک

21 اکتبر 2010

خط های لای پرده

دسته‌بندی شده در: پورتره در آینه — nkamyabi @ 12:57 ق.ظ.

گاهی به صبر هنرمندان غبطه می خورم. اینکه برای ادای حرفی کوتاه چه جزئیاتی را رعایت می کنند. اما هر دفعه که به خود برمی گردم می بینم دلم می خواهد حرفی بلند را تنها با چند کلمه بگویم. شاید چون می خواستم دیگری چاله های بین کلمات را پر کند. شایدم چون اینجوری بنظرم ربایندگی ش بیشتر می شد. اگر روزی بخواهم در محکمه ای به همه ی آن ها اعتراف کنم نمی توانم منکر فریبکاری و تلاشم برای دیده شدن شوم. هرچند همیشه علمداری در این دسته ی عذادار بود که آرمان هایی بلندتر را می لرزانید و به صدا در می آورد. آرمان هایی که در سیاهی این سیاه پوشان جلای بیشتری می گرفتند. آرمان هایی که اگر بخواهم همچنان در ورطه ی اعتراف فرو روم اغلب امانت هایی بودند از اطراف و اکناف. شاید آسان تر آن است که حتی زمانی که اعتراف می کنی لای پرده ای باشی. آن وقت دیگر نه حرفی هست از فریبی، و نه از آرمانی که به آرواره اش برد.

من، و ما، موجوداتی تعریف شده ایم که کرانه هایمان معلوم است. خط کشی در دست داریم که همه جا و همه کس را اندازه می گیریم. حتی تا میلی مترها، حتی قبل از آنکه ساعت تیک تاک کند. اما با این حال هیچ نخواستم دویدن بگیرم و ازین وادی رهایی یابم. جایی هم اگر حرفی از رهایی به میان می آمد به آن قدرتی نبود که این لغت به تنهایی خرکش می کند. قایقی بود که در ونیز جریان داشت. قایقرانی در میان ساختمان ها که دورنمایی کور داشت و عاقبت به آن ها بر می گشت.

گاه حتی رهایی من از رهایی فراری بود. و این آن گاهی بود که می خواستم به سرعت عوض شوم. به همان سرعتی که یک تصادف سهمگین برای ابد علیلت می کند. علیلی که آویزان ابدی دیگریست و باید روزها آفتاب بخورد تا بوی گندش دماغ ها را نسوزاند. اما چون هیچ گاه دیگری ای نبود که سنگینی این وزن را طاقت آورد، ترس از علیلی، مرا از تصادف انحراف می داد.

زمانی فکر می کردم برای اینکه بر کویر چیره شوم باید ساعت را دور بیاندازم. قدم هایی بگیرم بی آنکه آن ها را بشمارم. و به افق چشم بدوزم. این چشم ها می برند مرا به آن طرف. اما زمانی دیگر، با ساعتی بر مچ، با کاغذی در دست، و با چشم هایی که هر چند قدم به عقب بر می گشت تا قدم ها را بشمارد. کویر فرصت همه ی این ها را به من می دهد، این خصلت کویر است. گاهی به خود می گویم، شاید چیره گی همین باشد. همین آگاهی کوچک. آخر بسیار اتفاق می افتد که انبوهی از رنج هایم، دلهره هایم، دلخوری هایم، تنها با دانستن اندکی از شرایط، تندی رنگ می بازد و جایش را به، نه شادی، بلکه فراموشی می دهد. این اواخر حتی آنقدر ماهر شده ام که به حدس زدن شرایط اکتفا می کنم و از پرسیدن اجتناب.

اگر بخواهم اعتراف کنم حرف های بسیاری است که حتی بعضی هاشان در پستوهای ذهن غل و زنجیر شده اند. تا به سراغم نیاید ترس از رها شدنشان، به دیده آمدنشان، به سخره گرفتنم، و ترس از ندانستن اینکه بعدش چه ها خواهد شد. هرچند این اواخر انگار کمی شهامت پیدا کرده ام. نمی دانم. شاید چون بخاطر دانستن بود، هرچه بود، یکی شان را آزاد کردم. انگار سبک بودم. بزرگ بودم. خیلی سبکتر و بزرگ تر از یکی. و او آمد به سراغم، اما نترسیدم. مرا به سخره گرفت، و من در جایم نشستم و هیچ تکان نخوردم. و رفت. خواستم باز به زندانش کنم. اما دیگر کار از کار گذشته بود، او دیگر رفته بود. من هم تندی فراموشم شد، اینکه می خواستم برگردد. رهایی اش را، بنامم زدم. شد رهایی ام. و بعد پاکش کردم. انگار رهایی را زایمان کرده باشی.

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.